۸ آبان ۱۳۸۹

می تونم و اینو ثابت می کنم.


وایسا خانم کجا؟

ورزشگاه.. می خوام فوتبال تماشا کنم.
ورزشگاه که جای خانمها نیست...!!
ممنون که یاد آوری کردید . داشت یادم می رفت من زنم..
آقا ببخشید من از پرواز جا موندم یه اتاق می خوام تا صبح بشه. برسم به پرواز بعدی..
شما مجردید؟
بله
ما به خانمهای مجرد اتاق نمی دیم.
آخ آخ دوباره داشت یادم می رفت من زنم..
بابا سرم رفت . فهمیدم جنس شما نیستم . می دونم دخترم می دونم زنم . و اینجا با همه فرق دارم.
ولی می خوام ثابت کنم که با جنس مخالف از نظر حق و حقوق برابرم.
این فرقها که شما می گید ظاهریه.
تا اومدم دست به کاری بزنم فورا انگشتشون رو سمت جنسیتم اشاره کردند ....
مامان
من می خوام با دوستام برم مسافرت..
به خدا منم آدمم.. احتیاج دارم با هم سن و سالهام تنها باشم.
واااااای مگه دختر هم تنهایی مسافرت میره؟!!!
مامان

من می خوام تنها زندگی کنم . فکر کنم به سنی رسیده باشم که بتونم استقلال داشته باشم.
واااای مگه دختر هم تنها زندگی می کنه؟!!!
توجه داشته باشید .. دختر ... دختر ... دختر

من به جرم این جنسیتم باید حبس افکار سنتی یا دینیه اطرافیانم باشم.

گاهی فکر می کنم چرا خدا بین من و بنده هاش تفاوت قا ئل میشه.. یه زن توی یه کشور می تونه به دور از چهارچوب جنسیتی هر کاری بکنه.. ولی من اینجا باید تابع افکار پوچ یک عده ای باشم. چرا؟
به خدا ما گناهی نداریم. یا اسیر حرفهای مردم میشیم. یا اسیر توهمهای ضد زن افرادی متعصب...
من می خوام برم بیرون قدم بزنم.
چی بپوشم؟

آیا این مسیری که من قدم می زنم کسی مزاحمم نمیشه؟

واای خدای من

اگه بشه چیکار کنم؟
من که تنهام.
باشه.. میشینم خونه...

فکر کنم چهار دیواریه اتاقم از همه جا به من محرم تر باشه یا یه جورایی امن تر ..

آخه می دونید چیه؟
تابستونه.. فکر کردم بتونم از فضای باز بیرون یه استفاده ای کنم. ولی فکر کنم اینجا هم پای جنسیت میون اومد.
بزارید فکر کنم....
با اوقات فراغتم چیکار کنم.
آهان فهمیدم .. توپمو بر میدارم میرم تو حیاط بسکتبال بازی کنم.
مامان من رفتم..
کجا میری؟
میرم حیاط بازی کنم.
اونجا نروووو.. پسره همسایه از پنجره نگات می کنه.. ممکنه ازت کم بشه.. زشته .. بیا تو..
چشم.. چشم.. بازم چشم
برم سراغه همون چهار دیواریه اتاقم.
یه فکر دیگه می کنم.
به خدا این دفعه فکر من خیلی بکره..
به همه دخترا توصیه می کنم این کارو انجام بدن.
برای اینکه از اتاقم خسته نشم . هر روز رنگشو عوض می کنم. هم تازگی داره . هم حوصلم سر نمیره..
ولی اینم بگم.
هیچ وقت آرزو نمی کنم که پسر باشم . دختر می مونم ولی این افکارو عوض می کنم.
می تونم و اینو ثابت می کنم.


فریماه



۶ آبان ۱۳۸۹

وقتی تو میگویی وطن



وقتی تو میگویی وطن...... استاد مصطفی بادکوبه ای

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور می کنم
وقتی تو می گویی وطن،یکباره خشکم می زند
این دیده مبهوت را با خون دل ،تر می کنم
وقتی تو می گویی وطن،بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن ،با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن،من عمر را سر می کنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دمد
من گاتهای عشق را مستانه از بر می کنم
وقتی تو می گویی وطن،شه نامه پر پر میشود
من گریه بر فردوسیم پیر سخنور می کنم
وقتی تو میگویی وطن ، بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق،با تازی برابر می کنم
وقتی تو می گویی وطن، از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله اکبر می کنم
وقتی تو می گویی وطن، خون است و خشم و خودکشی
بنیادی از حمام خون در تل زعتر می کنم
وقتی تو می گویی وطن، قدس هستو ، شاماتو حجاز
من همدلی کی با چنین نادان برادر می کنم
تاریخ ایران تو را ،شمشیر تازی میسزد
من با عدالت جویی ام ،یادی ز حیدر می کنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رنگ روشن بر تن گلگون کشور می کنم
ایران تو با نام دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم
ایران تو شهر قصاصو سنگسارو دارهاست
من کیش مهرعفو را تقدیم داور می کنم
ایران تو می ترسد از بانگ نوای و نای و نی
من با سرود عاشقی آنرا معطر می کنم
وقتی تو می گویی وطن، یعنی دیار یاس و غم
من کی گل امید را نشکفته ،پر پر می کنم

۲ آبان ۱۳۸۹

به من نخند من همان دردسرم

به پیچش موی من رشک مبر
چرا که من زنجیر به پایم است و تو نه.....
به سرمه و سرخاب من نگاه نکن
من غم چهره ام را سرخاب می کشم تا تو نبینی و به من بخندی.....
به آرامش ظاهریه من ننگر
زیرا آرامش را نقاب کرده ام برای پوشاندن طوفان نا آرامیه وجودم.....
به راه رفتن من لبخند نزن
چون دویدن را در این آشفته بازار ترجیح می دهم ولی چه کنم که دویدنم به جای لبخند ،قهقهه می آورد.....
به روسریه قرمزم با انگشت اشاره نکن
زیرا من با افکارم نامش را از لچک سیاه به روسری قرمز تغییر داده ام.....
مرا در عروسک فروشی می بینی و با تعجب می نگری. تعجب نکن. سالیان سال است من و هم جنسان من عروسک دست شماییم ،حال ،می خواهم عروسکی داشته باشم تا مانند شما لذت ببرم. اما.......من فکر می کنم، ولی عروسکم فکر نمی کند. من می فهمم، ولی عروسکم نمی فهمد.....

عقربه های ساعت من سر وقت متوقف می شود و من نمی توانم قدم از خانه بیرون بگذارم ولی عقربه های ساعت تو شبانه روز کار می کند. و پاهای تو اسیر زمان و وقت نیست.....

من متلک های تو را می شنوم . گوشهایم را به نشنیدن دعوت می کنم. ولب فرو می بندم. تا مبادا دوباره تکرار کنی .....

من تنها موجود تحریک آمیز توام . پس چرا با من با خشونت رفتار می کنی؟ آیا می دانی تنها جرمم تحریک آمیز بودنم است.؟ مگر من خواسته ام اندامم اینطور باشد؟ مگر من خواسته ام ظریف باشم؟ نه نخواسته ام .... ولی مجرمم!!! چون اینطور می گویند.!

با تو به مهمانی می روم. تو از آن طرف با چشمانت می گویی.. مواظب یقه ات باش ... پاهایت را کسی نبیند.. ولی خودت در نا کجا آباد اندامهای زنان سیر می کنی ... هر وقت خسته شدی یاد یقه من می افتی... آهان ... غیرت داری؟
غیرتت را می خرم. چند؟؟؟؟

به من می گویند دردسر
هر جا می روم باید یکی از نگهبانان حفاظت از کارنامه اعمال تو ،مرا بازخواست کند. که مبادا تو از دیدن درختان و حوریان بهشتی باز بمانی.....
راستی حوریان بهشتی آنجا،نامشان دردسر نیست؟
من بازداشتم به خاطر زن بودنم ..اما تو پرواز کن ..تا پرواز کردنت را ببینم. تو آزادی...آزادی را لمس کن. من هم آنقدر با قلمم می نویسم آزادی.... تا قلمم دلش بسوزد و با کمکش بتوانم پرواز کنم.
به من نخند ،من همان دردسر کارنامه اعمال توام...!
فریماه

۲۶ مهر ۱۳۸۹

مقام زن در افسانه های آفرینش 3



(( بی حد زمان گذشت.
((خدایان دیگر آفریده شدند ،زن و مرد.
((آنان نیز نیز فرزندان آوردند و فرزندانشان نوادگانی زادند.
((فرزندان نوادگان نیز برشمار خدایان افزودند.
((خدایان جوان دست به کارهائی میزدند که پیشینیان شان از آن بی خبر بودند.
((اینان سازگاری و آرامی پدران و مادران نخستین را نداشتند.
در این افسانه چنین آمده که فرزندان بنای عصیان نهادند ،چنانکه ((آپسو)) اولین خدای پدر بر آنان خشم گرفت و به ((تیامات)) همسر خود گفت:
((من از رفتار فرزندانمان بیزارم. روز را آسوده نیستم وشب را خواب ندارم . بیا تا این فرزندان غوغاگر را نابود کنیم))
اما ، ((تیامات)) نخستین خدای زن که مادر بود گفت:
((چه می گویی؟! آنان را که خود آفریده ایم ،چگونه نیست کنیم؟!من می دانم که رفتارشان زحمت افزاست .خوبست با آنان از در مهر در آئیم))
((آپسو)) از تصمیم خود عدول نکرد و درصدد نابود ساختن فرزندان یاغی خود بر آمد. اما یکی از آنان به نام ((ا-آ)) از قصد پدر آگاه شد و پیشدستی کرده و او را بکشت.
بعضی فرزندان که با ((ا-آ)) هماهنگ شده بودند ،سر بر فرمان او نهادند ولی بعض دیگر از کشته شدن نخستین پدر خود نارضایتی نشان دادند و طغیان کردند و برای گرفتن انتقام خبر به ((تیامات)) نخستین خدای مادر بردند و لابه کردند و مادر سخت متاثر شد .
((آهنگ انتقام کرد.
((و آن طاغیان را به کنار خود خواند.
((روزو شب دسیسه کرد.
((خروش بر آوردند و به خشم خود افزودند و بسیج نبرد کردند.
((آنگاه (تیامات) نخستین مادر برای سپاه خود سلاحهای تازه بیافرید.
((ماران سترک درشت نیش ،اژدران توفنده با دندانهای زهر ریز و سر آتشین ،شیران و سگان و کژ دمان کوه پیکر و قنطورس های غول آسا))
((از طرف دیگر هم ((ا-آ))با سپاهی از خدایان به مقابله (تیامات) شتافت.
((دلیری از او سلب شد و از نبرد باز ماند و گریخت.
پس از آن جملگی اقرار کردند که هیچکس را توان نبرد با آن زن (تیامات) نیست.
((ا-آ)) پسری بود ((مردوخ)) نام . آیت کمال که روزی در میان خدایان از همه بلند پایه تر و مهیب تر شد.
همگی و حتی ((ا-آ)) که پادشاه بود به مردوخ التجا نمودند و او به بهای سلطنت کردن به جای پدر ،آماده جنگ با تیامات شد . آنگاه که بر تخت سلطنت حکمفرمای مطلق شد ،بسیج سپاه کرد وساز و برگ و نبرد بر خور آراست تا با آن خدای سترک زن ،قدرت نبرد داشته باشد.
((کمانی تازه بساخت و بر آن زه کشید .
((پیکانها را در ترکش به پهلو آویخت.
((تندر را در پیش روی خود برانگیخت .
((توری بزرگ ببافت ،تا بدان تیامات را به دام آورد .
((چهار باد را بر چهار سوی آبهای ژرف گماشت تا کسی نگریزد.
((گردباد و تند باد و توفان را بیافرید .
 ((کولاک در آبهای بیکران افکند.
((وبر گردونه توفان نشست.
((چهار اسب بر آن ببست :جان ستان ،سنگ دل ،پایکوب و باد پا
((و سر پوشی هولناک بر سر نهاد .
((گیاهان درمان بخش به دست گرفت تا بدان خود را از گزند زهر ایمن کند.
((جبه هراس بر تن کرد.
((خدایان بسیار در پی او رفتند.
(( ولی چون همه به نزدیک ((تیامات)) آن خدای بزرگ زن رسیدند ،چشمانشان از عظمت او خیره گشت.
((جنگ میان (مردوخ) و خدای جدید و (تیامات) درگیر شد.کارزاری سخت عظیم و هولناک حادث شد که سر انجام (تیامات) و پیروانش شکست خوردند و تیامات گرفتار و کشته شد. و مردوخ خدای جدید به جای آن خدای کهن خدای خدایان گشت.
((آنگاه مردوخ از پیکر (تیامات) آن نخستین خدای زن و نخستین مادر روزگار ،ماه و خورشید و ستارگان، و آسمان و زمین را آفرید و از استخوانهای او صخره ها و کوه ها را پدید آورد و از خون او رودها و دریاها.
سپس مردوخ از خاک زمین ، یعنی از خاک زن ، مرد و زنی بیافرید که اولین پدر و مادر آدمیان در روی زمین شدند.
در میتو لوژی سومری و بابلی قدرت (تیامات) از آپسو که خدای مرد بود . بمراتب افزون بود. بطوریکه آپسو به اسانی به دست ((ا-آ))کشته میشود ولی ((ا-آ)) و تمام قشونش از مقابل قدرت و هیبت آن زن عاجزانه می گریزند و همچنین بعدا از وجود آن زن گل مرد و زن سرشته شد که این خود دلیل برتری زن نزد سومریان و بابلیان میشود. بدین معنی که چون نه فقط زن بلکه مرد هم از خاک زن آفریده شده ، زن را می توان نزد آن ملت سر منشاء هستی و خدای زندگی شناخت.
در افسانه آفرینش سیاه پوستان آمریکایی که ریشه آن به پندارهای کهن آفریقایی میرسد، از خلقت زن و مرد به صورت دو جنسی سخن نرفته ، بلکه این مقصور در کلمه واحده انسان خلاصه شده است.
اینک قسمتی از یکی از سروده های مذهبی سیاهپوستان آمریکایی که از خلقت انسان یعنی زن و مرد بدون تفاوت حکایت دارد:
آنگاه خدا
مشتی گل برداشت
و در کتار رودخانه
روی زمین زانو زد
و آنجا ، خدای بزرگ توانا.
او که خورشید را برافروخته و در آسمان جا داده بود.
او که ستارگان را تا دورترین گوشه های شب پرتاب کرده بود.
او که زمین را میان دستهای خود گرد کرده بود.
این خدای بزرگ.
مانند مادری که روی کودک خود خم شده باشد.
روی خاک زانو زد.
و با مشتی گل به کار پرداخت.
و آنرا بدانگونه که در خیال خود خواسته بود در آورد.
آنگاه نفخه زندگی در آن دمید.
و انسان روح زنده ای گردید.
آمین ! آمین !
پایان
فریماه

۱۸ مهر ۱۳۸۹

مقام زن در افسانه های آفرینش 2



چنانچه ملاحظه میشود در دین مزدیسنا ،زن و مرد در یک نقطه تکوین می یابند و با هم از زمین سر بر میدارند و یکسان رشد و تکامل می یابند و یکسان بصورت آدمی در میآیند و اهورامزدا با آن دو بیک زبان سخن میگوید و قانون و دستور واحدی را برای زندگی شان مقرر میدارد.



افسانه آفرینش چینیان از بعض جهات همانند،اخبار دین نیاکان ماست که شرح آن بدین قرار است :


((تااو)) سرچشمه بزرگ هسنی،پیش از آغاز زمان و پیش از پیدایش زمین و آسمان ،دو عنصر بزرگ ((یانگ)) و ((یین)) را آفرید.مطابق اندیشه چینیان باستان (( یانگ )) و ((یین )) را نمی توان دید، از اینرو شناساندن آنها دشوار است. اما هر چه هستند بسیار پر ارجند، زیرا هر آنچه هست ( مانند ،اهورا مزدا و اهریمن در دین زرتشت ) از این دو نیرو پدید آمده است:

((یانگ)) و ((یین)) ضد یکدیگرند.


((یانگ)) مانند مرد است و ((یین)) مانند زن.


((یانگ)) مانند روز است و ((یین)) مانند شب.




((یانگ)) مانند آسمان و گل شکوفان و تابستان است. و ((یین)) مانند زمین و برگ خزان و زمستان.
اما در این اعتقاد این دو نیرو چون زن و مردند، بر خلاف اهورا مزدا و اهریمن دشمن و تباه کننده یکدیگر نیستند ،بلکه مکمل و لازم و ملزوم هم هستند. چنانکه گفته شد، ((یانگ)) از ((یین)) نیکتر نیست و ((یین)) نیز از ((یانگ)) نیکتر نیست.

بدینسان در آغاز ((یانگ)) و ((یین)) بهم در آمیختند. و حیاتی واحد تشکیل دادند. و جداری چون پوست تخم مرغ بر گردنشان پدید آمد و آن رو به رشد نهاد تا اینکه پس از گذشت دورانهای بی شمار بصورت جرثومه حیات و جرمی خاکی عظیم در آمد.


آنگاه از درون این خاک عظیم ((پانگو)) بیرون آمد، در حالیکه پتکی بیک دست و قلمدرزی (افزار سنگ تراشی) در دست دیگر داشت.




((پانگو)) با این آلات کوهها و دره ها را تراشیده و زمین و آسمان را ساخت و ماه و خورشید را بدست خود بر آسمان زد و آنگاه که کارش بپایان رسید بزمین خوابید و مرد.


پس از مرگ ، از سر ((پانگو)) کوهها و از گوشت تنش خاک و از موهایش درختان و گیاهان و از استخوانهایش فلزات و از نفسش ابر و باد و از عرقش باران پدید آمد.



آنگاه جانوران بدنش به آدمیان زن و مرد مبدل شد. این آدمیان بزرگ شدند و شمارشان رو به افزایش نهاد و با گذشت قرنها زیرکتر و داناتر گشتند.


این افسانه چینی نیز به خوبی نشان میدهد که پیدایش انسان چه زن و چه مرد از یک منشاء بوده و این دو موجود در کشور آسمانی چین ، در اصل یکسان و یک مایه بوده و بدون هیچ امتیازی بهم ، آفریده شده اند.



همچنین در افسانه آفرینش ژاپونیان، آنطور که در دو کتاب باستانی آنان ((کجیکی)) Kojiki و ((نیهنگی)) Nihongi آمده گذشته از آنکه از خدایان زن و مرد متعددی نام برده شده، از آفرینش جهان بدست آنان نیز سخن رفته و گفته شده، بزرگترین و مهمترین خدایان ((آماتراسو)) Amaterasu الهه آفتاب است که سرچشمه خلقت انسان می باشد. چه از او بوده که ابتدا خدایان زن و مرد ، سپس آدمیان در دو جنس یکسان با استعدادی برابر زائیده شده اند.

در میتولوژی یونان نیز تمام خدایان و آدمیان چه زن و چه مرد از پدر و مادری هم قریحه و یک اصل پدید آمده اند. این دو ((زئوس)) Zeus و ((هرا)) Hera بوده اند.


در افسانه آفرینش سومریان و بابلیان زن منشاء خلقت جهان است. سومریان اولین ملت متمدن جهان بودند. که خط را اختراع کردند. و مدرسه ساختند. و در آن مدارس پسران و دختران را نوشتن و خواندن میآموختند. و به حل مسائل حساب می پرداختند. اینان برای نخستین بار باطلاقها را خشک و برای کشت ، زه کشی کردند. و شهر های بزرگ ساختند و بر گرد آن ها حصار کشیدند. و خانه های دو اشکوبه و معابد پر شکوه بنا نهادند.


چنین ملتی در چند هزار سال پیش ، برای زن مقامی برتر قائل بودند. و در داستان آفرینش خود، نه تنها زن و مرد را برابر ، بلکه در مواردی زن را قوی تر و مقاوم تر توصیف کرده اند.


در این چکامه آفرینش که از هفت لوح گلین نقش شده سومریان و بابلیان که ( هفت لوح آفرینش ) نام دارد و بوسیله باستان شناسان انگلیسی در خرابه های یکی از کاخهای نینوا کشف شده و آنرا کاهنان بابلی در معابد می خوانده اند. چنین سروده شده :


(( نه بالا آسمانی بود


(( نه پائین زمین


(( آپسو (خدای مرد ) خدای آب شیرین و ((تیامات)) ( خدای زن ) خدای آب شور ، با هم در ژرفنای آبها ، آرام بهر سو روان بودند.



((آپسو)) و ((تیامات)) نخستین پدر و مادر آنچه که هست بودند.




ادامه دارد......


فریماه

۱۲ مهر ۱۳۸۹

برای آنکس که اولین بار لغت ناموس را بر زن نهاد



سلام


این نامه را می نویسم برای آنکس که اولین بار لغت ناموس را بر زن نهاد...


این نامه را می نویسم تا بگویم من هم می توانم فریاد بکشم. من هم می توانم غرش کنم. ولی نمی توانم سنگ دل باشم . نمی توانم گریه نکنم. نمی توانم کسی را رنج دهم.


با توام . آری با تو..

 
چرا که صدای به ظاهر بلندت . به نام غیرت . روز و شب . گوشم را می لرزاند....



من ناموسم


این را همه می گویند .... سالهاست این نام را با خود به یدک می کشم.


ناموس پدر و برادر . و امروز هم ناموس شوهر


من زنم


از کودکی به من یاد داده اند بدون مرد من نا توانم . هیچم


من زنم . ولی غیرتم را خاموش کرده ام . چرا که می بینم . ولی نباید ببینم...


نباید ببینم . چون جرم است..... ؟


چون قانون زمانه زورگوست...؟


چون من و تو باید ما شویم ...


چون زنان ما باید نخست باور کنند که می توانند....


فقط باور کنند....


فریماه